کلبه عشقمونکلبه عشقمون، تا این لحظه 8 سال و 7 ماه سن دارد
ثمره عشقمونثمره عشقمون، تا این لحظه 5 سال و 10 ماه و 27 روز سن دارد
وبلاگ پسرمونوبلاگ پسرمون، تا این لحظه 3 سال و 6 ماه و 10 روز سن دارد

سبحان بهترین هدیه خداوند

سفر به مکتو عسل مامان

 سلام عزیزم ده روز پیش عید سعید قربان بود که ما و مامان ژیلایینا و خاله مهنازینا و خاله پریسایینا همه با هم رفتیم ویلای عمو مرتضی،قرار شد ما با ماشین بابا جونی بریم آخه شما و خاله نسترن میخواستید با هم باشید تا حسابی آتیش بسوزونید از دو روز قبل از سفر دقیقه به دقیقه به هم زنگ میزدید تا هماهنگ کنید چه چیزهایی بردارید تمام وسایلی که هردو تون ازشون داشتید رو برداشتید خوراکی هم طبق معمول دو تا دو تا کیفت دیگه داشت میترکید.تو راهم هر برایی تونستید سر من و مامان ژیلا آوردید بعد از کلی مقاومت برای خواب از خستگی بی هوش شدید!وقتی وارد روستا شدیم بیدار شدید و از خوشحالی چه جیغایی میکشیدید.بابا جونی به خاطر بازنشستگی‌ شون می خواستن بهمون سور ...
14 مهر 1394

مهندس کوچولوی مامان

سلام پسر گلم قربونت بشم.ازهمون اوایل زندگیت علاقه شدیدی به لوازم برقی و سیم و پریز و دوشاخه و. ....کارهای الکترونیکی و کارهای فنی و مهندسی داشتی.تا بابا حمید میخواست یه کار فنی انجام بده و یه وسیله ای رو تعمیر کنه شما جلوتر از بابایی دست به آچار می شدی و از هولت دیگه نمی دونستی پیچ گوشتی برداری یا انبردست و.......بیچاره کلافه میشد.اینم ابزار کارت،قبلا گفتم اون روزی که از شیر گرفتمت اینارو برات خریدیم تا روحیت عوض بشه کلی هم خوشحال شدی تا بابا چکش بر میداشت میگفتی صبر کن منم بدم چکشمو بیارم و بدو بدو و با ذوق می رفتی می آوردی.ولی باز هم نمونه های واقعی رو بیشتر دوست داشتی و میگفتی پیچ گوشتیه بابا رو میخوام. دستگیره ...
13 مهر 1394

قند و نبات مامان

سلام عزیز مامان قربون اون ژست های خوشگلت اینجا آماده شده بودی که بابا حمید بیاد دنبالت با هم برید مغازه آخه یه چند روزیه که بابا کارتن سازی رو(سبحان کارتن)جمع کرده و مغازه تجهیزات پزشکی باز کرده براش دعا کن که موفق باشه و کارش بگیره الهی آمین. برای مغازه مجبور شدیم ماشینو بفروشیم،یه روز که تو اتاقت نشسته بودیم شما هم نشسته بودی تو ماشینت داشتی بازی میکردی بابا بهت گفت میخوام ماشینمو بفروشم شما هم با اون زبون کودکانه و معصومانه نازت گفتی بابا ماشین خودتو نفروش ماشین منو بفروش،اینو که گفتی نمیدونی ما چقدر احساساتی شدیم به خاطر همدردی و مهربونی کودکانت، بهت افتخار میکنم.گاهی اوقات هم دستای کوچولوتو رو به آسمون میگیری و میگی خدای...
10 مهر 1394

پسر مامان و پازلهای خوشگلش

قند عسلم پازل انگری بردز اولین پازلی بود که چیدنشو یاد گرفتی چند باری باهم درست کردیم بعد از چند روز خودت تنهایی چیدی.دو سال و دو ماهه بودی که خاله پریسا برات خرید چون از تصویرش خوشت اومد بهش علاقه نشون دادی و زود با پازل درست کردن آشنا شدی البته خاله نسترن هم کلکسیون پازل داشت و همیشه میدیدی گاهی وقتا هم تیکه هاشو یا میذاشتی دهنت یا له میکردی آخه کوچولو بودی و این در علاقت بی تاثیر نبود آخه مگه میشه یکی از شما یه کاری انجام بده یا یه چیزی داشته باشه ولی اون یکی نه؟!!!!!!!!!!!!! البته قبل از این بابا حمید یه باب اسفنجی برات خریده بود ولی اثری ازش نمونده. بعد که انگری بردزو یاد گرفتی بابا برات باب اسفنجی و تام و جری خرید.من باب اس...
9 مهر 1394

دردونه مامان

دردونه مامان اینجا خونه خاله پریساست اینا هم عروسکاشن که خیلی دوستشون داری به قول خودت داری نازیشون میکنی. اینجا هم خونه خاله مهناز اتاق کیارشه اگه بذارید خودش وسایلاشو افتتاح کنه! هر وقت میریم من میخوام در اتاقو ببندم اما خاله مهناز میگه تو رو خدا بذار جیگر خاله بازی کنه.   این عروسکه مامانه اسمش عسله البته دیگه شده بچه شما الانم ترک دوچرخت سوار کردیش. اینم ارگ عمه مرجانه که شما قبول زحمت فرمودید و مینوازید.   ...
8 مهر 1394

سفر به شمال(نو شهر)شیرین مامان

سلام عشق مامان اینجا ساحل نوشهره زمانی که کیارش تقریبا چهل روزه بود با خاله مهنازینا رفتیم. خوشگل مامان این سطل ماسه بازی و کلاهتو از همون جا برات خریدیم.خیلی بهت خوش گذشت حسابی آب بازی کردی دایم میگفتی برم شنا کنم بابا هم یکسره دنبالت بود که زیاد جلو نری اون یک ساعتی که لب دریا بازی کردی بهترین لحظات سفرمون بود از لذت بردنت ،لذت بردیم الهی قربون اون خنده های شیرین و بازی های کودکانه پاک و زلالت بشم.دلم میخواد همیشه شاد باشی.   ...
8 مهر 1394

موهای خوشگل عسل مامان

خوشگلم فدای اون موهای نازت بشم. عزیز دلم موهاتو کوتاه کردیم تا یه کم سرت هوا بخوره و موهات یک دست در بیان تا موهای فرفری نازت در بیان دق میکنم البته همه جوره نازی ولی موهاتو خیلی دوست دارم.هر کی میگه کچل شدی میگی نه خوشگل شدم.این دوتا عکسو تو یه روز انداختم.   ...
7 مهر 1394

تولد کیارش کوچولو پسر خاله سبحان جونی

عزیز دلم نی نی خاله مهناز یازده تیر نود و چهار متولد شد انشاالله قدمش مبارک باشه و خدا برای پدر و مادرش حفظش کنه.  این عکس ساعاتی بعد از تولدشه جیگر خاله. منم بالاخره خاله شدم اون نسترن فسقلی زودتر از من خاله شد. ...
7 مهر 1394

سبحان جون مامان و کیف خوشگلش

ماهکم این کیف رو مامان ژیلا برات گرفته اومده بودن خونمون وقتی رفتن کیفتو انداختی پشتت و انقدر باهاش بالا پایین پریدی و شعر موش موشک من غصه میخوره که نمیتونه بره مدرسه رو که بابا برات میخوند و یاد گرفتی خوندی که خسته شدی انقدر ذوق داشتی از پشتتم درش نمی آوردی همون جوری خوابت برد. هر جا میخوایم بریم سریع میری و وسایلاتو توش میذاری و میگی من کیفمو آماده کردم بریم. ...
7 مهر 1394

باغ وحش و سبحان جونم

سلام عزیزم اینجا باغ وحش پارک ارمه داری به آهو و گوزنا پشمک میدی داد میزدی آهو بیا پشمک بخور آخرشم وگوزنه اومد خورد بعد از اینکه خورد می گفتی چرا خوردی خودتم پشمک دوست نداری میگی مو داره. اینم خانم شیره آقا شیره اونطرف خوابیده. به این دریاچه میگفتی دریا میخواستی بری توش شنا کنی. باقیشو فیلم گرفتم نفسم.   ...
6 مهر 1394