کلبه عشقمونکلبه عشقمون، تا این لحظه 8 سال و 7 ماه سن دارد
ثمره عشقمونثمره عشقمون، تا این لحظه 5 سال و 10 ماه و 27 روز سن دارد
وبلاگ پسرمونوبلاگ پسرمون، تا این لحظه 3 سال و 6 ماه و 10 روز سن دارد

سبحان بهترین هدیه خداوند

سبحان حسابدار میشود!

  سلام ماه من  چند روز پیش بابا حمید داشتن یه سری از جنس های مغازه رو فاکتور میکردن یه سری حسابها رو هم با ماشین حساب انجام میدادن و می‌نوشتن شمام همش منتظر بودی کارشون تموم بشه که ماشین حسابو بگیری بعد بابا که کارشون تموم شد شما سریع ماشین حساب و گرفتی و رفتی دفتر و مداد آوردی و اعداد ماشین حساب و میزدی و واسه خودت می‌گفتی هشتاد نود و...بعد چندتا خط میکشیدی تو دفترت و می‌گفتی حساب کردم.     بعدشم بستنیهاتو از یخچال آوردی و گفتی من آقای فروشنده ام بیاید از من خرید کنید تا حساب کنم .     خلاصه اینکه کلی برنامه داشتیم تازه بعد از خریدن هم حق نداشتیم بخوریم.   &n...
30 بهمن 1394

پیک نیک،دماوند

  سلام خوشگل مامان دیروز با مامان ژیلابینا و خاله مهنازینا رفتیم دماوند که من بعد از سه سال که از                فارغ التحصیلیم میگذره مدرکمو بگیرم! و یه گردشی هم کرده باشیم بابایی هم یه آب و هوایی عوض کنن آخه به خاطر دستشون باید خونه بمونن حوصلشون سر رفته بود. زمانی که من دانشجو بودم زیاد میرفتیم دماوند اما بعد تولد شما قسمت نشده بود بریم البته یکی دوبار رفتیم ولی زود برگشتیم.  وقتی رسیدیم خیلی دوست داشتی بیای داخل دانشگاه،که دوتایی باهم رفتیم همه بهت لبخند میزدن یه تمبر هم گرفته بودی دستت می‌گفتی من باید بدم به خانومه بالاخره طلسم شکسته شد و مدرکو گرفتم . دیشب بابایی بهت میگفت ماما...
26 بهمن 1394

الهی به امید تو

                                       سلام پسرک شیرینم یه مدتی نتونستم بیام تو وبلاگ آخه یه اتفاق خیلی بد برامون افتاد میگم برامون چون من و بابایی و شما هرسه یک نفریم اگه اتفاقی برای یکی بیفته همه آسیب میبینیم همه با هم درد می کشیم خدا چنین روزهایی رو به هیچ خانواده ای نشون نده.یک هفته پیش بابا حمید سوار یه تاکسی شده بودن که با یه تاکسی دیگه تصادف میکنن بابا هم دستشون از ناحیه بازو خیلی عمیق دچار شکستگی میشه.اون روز که بابا بهم زنگ زدن داشتم سکته میکردم دنیا دور سرم چرخید خیلی ترسیدم سعی میکردم که خودم و پیش شما کنترل کنم اما بغض امو...
11 بهمن 1394

بندگی

                                                پروردگارا... در مستجاب نشدن دعاهایم حکمتی نهفته است،که خود فقط به آن علم داری.   می دانم دعاهایم را می شنوی؛ و من در محکمه انسانی جهل خویش، تو را به خساست محکوم می کنم!، برای سکوتت در مقابل دستهای گشوده ام بسوی آسمانت...   وتو در برابر طغیان من باز سکوت می کنی... و آرام در گوش من زمزمه می کنی: شکیبا باش بنده ام... من در خفا اموری را برایت کنار گذاشته ام که خوشایند تو خواهد بود.   پروردگارم... برای نداده هایت شکر گزار...
1 بهمن 1394
1